تبليغاتX
آرشيداي گلم

آرشيداي گلم

خاطرات آرشيدا

عکس استخر توپ

اینم عکسی که بهتون قولشو داده بودم البته بابام بهم قول داده بازم براش توپ بخره.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم شهریور 1390ساعت 13:49  توسط مامان و بابا  | 

تولد عمه مستانه

دیروز تولد عمه مستانه بود منم براش کادو گرفتم ایناهاش

تازشم یه کیکم گرفتم

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم شهریور 1390ساعت 13:16  توسط مامان و بابا  | 

استخر توپ

تصاویر زیباسازی _ سایت پارس اسکین _ بخش تصاویر زیباسازی _ سری اول

دیشب مامان و بابا برام استخر توپ خریدند خیلی قشنگه شبیه یه کشتیه منم تمام عروسکامو انداختم توش و کلی کیف کردم قراره با دوستام توش کلی بازی کنم . یه عکس خوشکلم ازش می گیرم براتون میزارم که ببینید .

تصاویر زیباسازی _ سایت پارس اسکین _ بخش تصاویر زیباسازی _ سری اول

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم شهریور 1390ساعت 0:0  توسط مامان و بابا  | 

دیگه هیچی نمی گم


دیگه تا وقتی به وبلاگم سر نزنید و نظر ندید هیچی نمی گم  هی می گفتید چرا عکسات نیست چرا بابایی چیزی نمینویسه حالا که هم عکسامو گذاشتم و هم بابایی جونم چیزای جدید نوشته و شکل وبلاگمو هم عوض کرده کجایید چرا غیبتون زده مخصوصا اون مامانی  منم دیگه اصلا بهتون نمی گم با آجی مریم و آجی مهتاب رفتم سرزمین سحر آمیز تازشم بهتون نمی گم با مامان و بابا میرم برنامه کودک و کلی بهم خوش میگذره ( آرشیدا جون به پارک بادی عمو پورنگ میگه برنامه کودک) . خلاصه اگه نظر ندید همتونو با دم نرم و نازکم می زنم

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم مرداد 1390ساعت 12:52  توسط مامان و بابا  | 

ننه نقلی

 مامان و بابا چند روز پیش منو بردند عکاسی و چند تا عکس خوشگل ازم گرفتند شما هم ببینید و کیف کنید

 

 

فونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا ساز

آرشیدا خانم

حاج خانم

آرشیدا خرگوشی

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم مرداد 1390ساعت 0:0  توسط مامان و بابا  | 

عکسهای کرج

پارک نبوت کرج

پارک نبوت کرج

باغچه خونه خاله پروین

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم مرداد 1390ساعت 10:45  توسط مامان و بابا  | 

مسافرت کرج

بچه ها یه خبر مهم . من سوار قطار شادی شدم

بچه من و مامانو بابا و خاله ناهید و نگار جونو پگاه جونو داداش کاوه سوار قطار شدیم تازشم توی قطار غذا خوردیم و بعدش هم خوابیدیم

بچه ها ما با قطار رفتیم خونه خاله پروین اونجا خیلی به من خوش گذشت رفتیم پارک رفتیم بازار تولد هم گرفتم بعدش هم با قطار برگشتیم خونمون بچه ها منتظر عکسهای مسافرت کرج باشید

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم مرداد 1390ساعت 13:59  توسط مامان و بابا  | 

خاله سوسکه

بچه هاخاله سوسکه اسم یه فیلم خیلی خیلی خوشگله که توی لب تاب بابایی  منم هر روز نیگاش می کنم تمامشم الان حفظم  بچه ها من عاشق بل بله جونم که شوهر سوسوله خانمه  تازشم سوسوله یعنی همون خاله سوسکه خودمون یه عمه جون داره که مث من هر روز میره پیش عمش 
+ نوشته شده در  یکشنبه نهم مرداد 1390ساعت 13:25  توسط مامان و بابا  | 

اینم عکسهای آرشیدا




+ نوشته شده در  شنبه یکم مرداد 1390ساعت 7:14  توسط مامان و بابا  | 

آرشیدادربهار سال 90

سلام .

من سی دی پوکویو-آ گگه ( آقا گرگه) –حسنی -توت فرنگیی نگاه میکنم.

من همچنان هر روز صبح وقتی مامان بابا میرن ادایه ( اداره) خونه عمه متانه ( عمه مستانه) میرم.

من واسه روز مادر ( سوم خرداد) واسه مامان تداعی( مامان پروانه) از مغازه عمه مدگان ( عمه مژگان) روج لب خیدم (رژ لب خریدم). .....مامانم خیلی خوشحال شد......

بابا شااخ ( الف دوم با ضمه شاهرخ) چند تا عکس خوشل( خوشگل) ازم بزار تو وبلاگم. اینقده تنبل نباش... دیگه چیزی به ذهنم نمی رسه تا بعد......

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم خرداد 1390ساعت 12:8  توسط مامان و بابا  | 

شروع دوباره

بچه ها سلام من دوباره اومدم خیلی حرفها برای گفتن دارم که یواش یواش براتون می نویسم من حالا دیگه دو سالم شده و برای خودم خانمی شدم منتظرم باشید شما هم باید نظر بدید باشه پس تا بعد .

                                                                  تصاویر زیباسازی _ سایت پارس اسکین _ بخش تصاویر زیباسازی _ سری اول

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم اسفند 1389ساعت 13:35  توسط مامان و بابا  | 

بیماری آرشیدا

به خاطر تاخير چند ماهه معذرت مي خوام.

من مريض شدم.12 روز بيمارستان بستري شدم.و....( بهتره خاطزات بد بیان نشن)

من عاشق ترانه "عروس " نريمان هستم. تازشم دو تا لباس عروس دارم...خيلي هم خوب راه ميرم....همچنان 8 تا دندون دارم...حرف ميزنم....شعرهم ميخونم...توي رقص هم پيشرفت زيادي كردم...دارم خودمو واسه عروسي آرميتا آماده ميكنم....

اين هم شعر من

د(فتحه) ديز دديز دديز د............من به مغازه ميگم " دديزد "

آنا ، مامني ، ماما...........يعني مامان

اتوچه................. يعني به تو چه .......(.البته من بي ادب نيستم توي شعر اسمت چيه تربچه اينو ميگه)

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام خرداد 1389ساعت 9:15  توسط مامان و بابا  | 

آرشيدا وقتي خرگوش مي شود

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم اردیبهشت 1389ساعت 13:57  توسط مامان و بابا  | 

کارهای آرشیدای یک سال و سه ماهه

سلام ( دست بدین بابا .....منم بلدم دست بدم)

از بابت غيبت طولاني ام عذر ميخوام.

من توي اين مدت خيلي چيز هاي جديد ياد گرفتم .

اول از همه از 15 فروردين يعني يك سال و دو ماهگي تونستم چند قدم راه برم....اونم واسه خاطر مامان و بابا....آخه من اصلا حوصله ندارم راه برم.....چيه بخوام الكي انرژيمو هدر بدم....مامان و بابا هستن كارامو انجام ميدن تازه بغلمم كه ميكنن...       

من بلدم قوي بشم.....الكي گريه كنم...... شعر بخونم( كدو كدو...عمو زنجير باف...گوشت خريدم كي بردش.....).......رانندگي كنم ( هن هن )......كتاب بخونم....( از بين تمتم حيوونهاي كتابم ..ميمونه رو خوب بلدم و بوسش ميكنم).........تازه چشمكم ميزنم........هر وقت مامان ميگه مثلا قوي شو و من قوي ميشم ، بعدش انتظار دارم همه واسم دست بزنن، خودمم واسه خودم دست ميزنم.....اسم دوچرخمم كه خونه عمه مستانه هست ( حج صادقه) ........ من خيلي بد غذام و هميشه حال مامانم روميگيرم.... تازه وزن كم كردم.، واسه اينكه مامان و باب ياد بگيرن يك كم لاغر كنن  ، چاقالو شدن .... هر وقت مامان كرم ميزنه به دستش ، منم دستمو نشون ميدم  و میگم  ( اینا ) كه رو دست منم بزنه ..اه  پس فقط خودشو خوشگل كنه! پس من چي....... تازه من ياد گرفتم معني خجالت چيه! براي همين ديگه جلو هر كسي هنر نمايي نميكنم و بعضي اوقات كه خجالت ميكشم زبونم و يك متري بيرون ميارم، كه مامانم متوجه بشه من دارم خجالت ميكشم....اونوقت مامان ميفهمه و ديگه دست از سرم بر ميداره... تازه من بلدم مامان و بابا رو بوس كنم، البته وقتي خيلي التماسم كنن اونوقت من فقط لبم رو به صورتشون ميزنم ، يعني بوس..... در حال حاضر 8 تا دندون دارم..4تا بالا 4تا پايين...

----------------------------------------------------------------------------------

مامان: آرشيدا بابا رو دوس داري؟    آرشيدا ( با تحكم) : نه

مامان: آرشيدامامان رو رو دوس داري؟    آرشيدا ( با تحكم) : نه

-----------------------------------------------------------------------------------

 *****الا ن ميخام كلماتي رو كه تو اين مدت ياد گرفتمو بنويسم....****.

 اول از همه بگم من به جاي ( م) ميگم (ن) ---------و به جاي ( ب)  ميگم (د) ....

 عنه (عمه مستانه)***عنو(عمو)***دادا( بابا)***نانا(ماما)*** ناني(ميمي)*** اد( آجي مهتاب)***   حج صادق*** هن هن(ماشين) ***ددر( بيرون رفتن)*** دس( درس خوندن)***عزيز( عزيز)****

دله( بله) ****ددون(گربه)***ااينا( از اينها ميخوام) ***  گاو****عس( عكس، موقع ديدن دوربين)***

كدو***

واسه امروز بسه....اگه چيز ديگه اي يادم اومد به مامان ميگم بياد و بنويسه....

------------------------------------------------------------------------------------------

آرزوي آرشيدا گلی:

دادا عس بزار تو وبلاگم....( عکسهایی که تولد یک سالگیم توی آتلیه ازم گرفتین) 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم فروردین 1389ساعت 11:24  توسط مامان و بابا  | 

تولد یک سالگی من

امروز من یک سالم تمام شد...........هوراااااااااااااااااااااا

دیروز عصر با مامان و بابا و زن دایی و کیمیا و کامیار رفتیم عکاسی.....چند تا عکس خفن گرفتم.....

تازه من بلد شدم مث ( ح دوس ) هم بشم ....عسک هم گرفتم....

عزیزم.........بله..........آجی.......ماما.......(کلماتی که من میگم)

دندونهای من ۷ تا شده....پایین سمت چپ.....البته ۲ هفتس دراومده...

تازشم مامان و بابا کادوی تولد قراره برام حساب باز کنن.....

تازه من بلد شدم مث ( ح دوس ) هم بشم ....

از طرف مامان و بابای آرشیدا:

آرشیدا جون تو خیلی برامون عزیز هستی.........آرزوی ما اول از همه سلامتی تو دخمل گلمون و بعدش  خوشبختی توهست...آمییییییییییییییین

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم بهمن 1388ساعت 8:54  توسط مامان و بابا  | 

آخرین هنرهای من

دندونهای من ( شیش) ۶ تا شده...هوراااااااااااااااااااااااااااااا....چهارتا بالا دو تا پایین.......

تازه من دیگه میتونم دستم رو به مبل و یا لباس مامان و بابا بگیرم و بلند بشم و راه برم...و یا چند ثانیه ای بدون کمک کسی وایستم......خدایا کمک کن زودتر راه برم..... آخه عمه مستانه دو جفت کفش خوشگل واسم خریده......تازه لباس خوشگل هم خریده عمه.

 

 

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم دی 1388ساعت 10:30  توسط مامان و بابا  | 

گنجینه لغات (۱)

گنجینه لغات (۱)

ای شیه.....(این چیه)

بق.....(برق)

ح دوش .......(خرگوش)

گ د د...... همه بافتحه....(گردنبند)

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم دی 1388ساعت 10:19  توسط مامان و بابا  | 

ای سیه

.................ای سیه؟ (این چیه)

تازه من بابا رو هم ....ات........میکنم....اته اته....(میزنم) میدونید چرا .....چون عینکشو به من نمی ده ........

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم آذر 1388ساعت 9:53  توسط مامان و بابا  | 

کلی خبر!!!!

من کلی خبر جدید دارم.

امان از این اداره مامان اینها که اینترنتش همش قطع هست.....من کلی هنر جدید یاد گرفتم.....

قبل از هر چیز بگم کککه سه تا از دندونهای بالایی رو درآوردم...( دو تا جلو و یکدونه سمت چپ).........هنر من در اینه که هر سه رو با هم درآوردم..........گفتم من که دارم زجر میکشم خوب بزار یکدفه سه تا رو با هم در بیارم....حداقل تا یک چند وقتی راحتیم....چه حس خوبیه آدم لپشو رو سرامیک سرد بزاره...من که کلی لذت بردم........

تازشم من دستم رو میگیرم به هر چیزی که دم دستمه ( اشیا و آدمها)و بلند میشم و تلاش میکنم که راه برم ولی اکثر اوقات سقوط می کنم.....البته بعضی اوقات چند ثانیه بدون اینکه دستمو به جایی بگیرم هم می ایستم.....

من عاشق برنامه آب و هوای بی بی سی هستم...( قابل توجه مامان... دو تا شدیم!!!!!)

من در زمینه رقص خیلی خیلی پیشرفت کردم....( تابستون میخوام کلاس رقص برگزار کنم....)

بای بای هم میکنم.........عمه هم میگم.....ددر هم خیلی دوس دارم برم........همچنان خوش اخلاق هستم.....چند هفتس ماشین کنترلی خریدم.........سند بنام خودمه.......

از اون ماشینه که مامان بهش میگه جارو برقی و صدای هوووووووو میده هم میترسم.....

من یک چیزی کشف کردم..........مامان لباسهارو توی یک چبزی میذاره .....بهد اون چیزه میچرخه........من که چند روزی هی نگاه کردم ببینم چه خبره.....اون چیه که میچرخه ولی هنوز نفهمیدم......در هر حال من که خیلی خوشم میاد بهش نگاه کنم....

آخ جون........

من بلد شدم مامان و بابا رو بوس کنم.........وقتی بوسشون میکنم مامانی که از خوشحالی غش میکنه....... من بلدم چطوری خودمو لوس کنم...یاد بگیرید.....

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم آبان 1388ساعت 7:49  توسط مامان و بابا  | 

روز جهاني كودك

من كه خيلي ني ني كوچولو هستم....روز پنج شنبه ۱۶ مهر بابا واسم يك فيل خيلي خوشگل خريده بود ....چون روز من بود...منم همون پنج دقيقه اول كلك گوش آقا فيله رو كندم...چون خيلي تاب ميخورد و آواز ميخوند....سرمو برد...البته بابا درستش كرد....مامان هم قول داد به عنوان هديه منو عصري ببره عكاسي و ازم عكسهاي خوشگل بگيره....ظهر وقتي ككككككه من و ماماني خواب بوديم خاله پروين زنگ زد و گفت دلشون واسه من تنگ شده و ميخوان بيان ديدن منننننننننن.....(تحويلو حال كردينننن) اين شد كه هديه ماماني ميمونه تا وقتي كه.....

البته همين كه ماماني منو اينقده دوس داره خودش بهترين هديه س. (بي ادب زبون در نيار) 

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم مهر 1388ساعت 8:1  توسط مامان و بابا  |